|
در این نه ماه اخیر که زندگی ام فراز و نشیب هایی داشت و هر از گاهی تحت فشار های روحی و روانی بودم دل نوشت هایم را در این بلاگ می نوشتم و وبلاگم شده بود سنگ صبورم و انچه را که باید به دیگران بگویم می نوشتم تا خودم در راز و رمز احساساتم شریک باشم و هر از گاهی دوستانی مرا مدد کنند برای بهبود احوالم.و این در حالی بود که تو انیتا ی عزیز از صداقت من سوئ استفاده کردی و اتش بیار معرکه شدی و فکر کردی که اینجا مکانی است که او خبر ندارد و حرف هایی است که نمی خواهم بداند.ولی انیتا من می نوشتم تا بخواند و بفهمد که اگر نگفتم در ان مدت از نفهمی ام نبوده .می خواستم فکر کند و بیاندیشد که چه کرده با زندگی خودش و تو در این راه به من کمک کردی و اگر فکر کرده بودی که من ناراحت می شوم بدان که خیلی هم خوشحالم.اگر من برای او می نوشتم تو برای کی می نوشتی؟یادت رفته؟سفر شمال !ان حرف ها !ان مسایل؟ان اتفاقات!خنده دار است انیتا.شما به من ثابت کردید که از روی ظاهر شما قضاوت نکنم . پی به باطنتان بردم و انچرا که اینروز ها پیش امد را فال نیکی میگیرم چرا که یکذره از سادگی و خوش باوری ام کم کردید .اگر کاره ای نبودید چرا اینقدر از اشک هایم و از دلشکستگی ام ترسیدید.مگر نه اینکه خدا جای حق نشسته و هر کاری که ما بکنیم کارمایی به دنبال دارد.من خیالم از خودم راحت است.شما فکری به حال خودتان بکنید.کاش بجای اینقدر ادعای مومن بودن و دولا و راست شدن و حج رفتن و ذکر گفتن می کردید خدا را در خودتان پیدا می کردید.اکنون سخن من با هر سه شماست.خیلی چیزها برایم مشخص شد.خیلی عبارات تازه یاد گرفتم.اما حاجیه خانم اکنون که این متن را می خوانید حال من بهتر است یا شما؟اگر رفتار خوبی کرده بودید اکنون حالتان بهتر از این بود و از اینده بیمناک نبودید . و شما همسر گرامی حاجیه خانم ادب مرد به ز دولت اوست....من اکنون انقدر حالم خوش است چرا که همیشه حق به حق دار میرسد و اکنون من حقم....شما مثلثی هستید که متاسفانه توانستید ذهن مرا به همه خوبی ها و خوب ها مشکوک کنید و بعد از انهمه سعیم برای مثبت اندیشی کاری کنید که باز هم گاهی دلم بلرزد که اعتماد کنم و اما حاجیه خانم که صدایتان را تا کنون با این بعد و الفاظ زیبا نشنیده بودم شما ساعت ها ی مرا تلف کردید با غیبت پشت سر پدر فرزندتان گوشم را از انرژی های منفی پر کردید حال از من طلب کارید !!!خنده دار است من از جزیات زندگی خصوصی شما اگاهم .اتفاقاتی که می دانستید که کروموزوم های دلبندتان به شما سفارش کرده بودند که به من نگویید .اما شما خودتان کروموزم های خود را با نیتی که خودتان می دانید در چشم من کوچک می کردید.شما 23کروموزوم را انتقال داده اید نه 38 کروموزوم را.شما از اعتماد من سوئ استفاده کردید و البته دیگر وقتی ندارم که برای شما هدر بدهم.می سپارمتان به خدا.....
سلام.....
کنکور هم دادیم.... ای پر بدک نش...... هرچند که این ده روز ده ماه گذشته را خنثی کرد.... اما هیچ احساس پشیمانی نمی کنم ....چون در هر مقام و رتبه ای که باشیم و به هر جا و مکانی که برسیم ما را به هیچ هم حساب نمی کنند.
رازقی پرپر شد، باغ در چله نشست
دلم میخواد گریه كنم، برای قتل عام گل برای مرگ رازقی واسه زوال عاشقی
وقتی كه قلبا و گلا، شكسته و پرپر شدن
از نوك بال كفترا، خون پریدن می چكید
از پشت دیوارای شهر، انگار صدای پا میاد
یار دبستانی من ، با من و همراه منی دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش یار دبستانی من ، با من و همراه منی ××× یار دبستانی من ، با من و همراه منی دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش یار دبستانی من ، با من و همراه منی
وقتی به پارک می روم کلاغ ها درورم جمع می شوند و من را به مخوف ترین تصویر پارک تبدیل می کنند.دختری تنها که گرداگردش را کلاغ ها گرفته اند و قار قار می کنند و از دستش غذا می خورند.... چند روز پیش کسی از نزدیکانم دلم را بد جوری شکست.گریه کردم و فردایش تصادف سختی کرد..... در سالن مطالعه کسی کنار گوشم هویج می خورد و من اهی از روی نارضایتی می کشم.هویج به گلویش می جهد و تا سر حد مرگ سرفه می کند. الرژی شدیدی به نیش زنبور دارم به صورتی که در گزش پیشین تا حد ایست قلبی پیش رفته و مدتی را در دیار باقی گذراندم.اما هنگامی که دیروز چندین ثانیه زنبور با بدنم تماس داشت مرا نگزید. هر کس که به من ازاری رسانده در کوتاه ترین مدت از جنس همان ازار جواب اعمالش را گرفته است. به هر چیزی که فکر می کنم برایم اتفاق می افتد و نیروی حمایت گری را در اطرافم احساس می کنم.در همه ی شرایط.... شیطان دمت گرم....
من امدم تا بگویم که دیگر از هیچ یک از مشکلاتم گله ای ندارم..... امدم بگویم که خوشحالم که زندگی ام یکنواخت و ساکن نیست و همیشه برای رسیدن به ارزوهایم و برای بهتر شدنم در جنگ و جدال هستم... در نبرد نیک پیروز میدانم.این چند وقت را مرور کرده ام....بی تابی هایم هیچ مفهومی نداشت....چون خودم انتخاب گر راه خویش بوده ام.اکنون احساس خوبی دارم .احساس قدرت بزرگی و سر افرازی...چرا که در هر نبردی مهاجم پیروز میدان بوده ام و در هر جدالی و چالشی چیزی بر اندوخته هایم افزوده شد و در این مدت کوتاه شراره ای بسیار بهتر از شراره ی پیشینم.و خود امروزم را بیشتر دوست دارم.... و اما..... لازم دیدم که از دوستان عزیزم که مرا در این مدت پشتیبانی کرده اند به ترتیب مدت زجر بیشتری که کشیده اند از بابت اشنایی ام تشکر کنم.... رویای شکننده ی نازنینم به مدت هشت ماه و درست از اغاز مشکلاتم هدیه ای بود از سوی خداوند نقش و نگار عزیزم که خیلی خیلی دوستش دارم و همیشه از بابت راهنمایی هایش سپاسگزارم عمر لینچ عزیزم که اشنایی با او همیشه برای من افتخار و باعث شادمانی ام بوده rgtelگلم و وحید نازنین و ساقی عزیز و و و و که همه و همه تحمل مشکلاتم را برایم اسان کردند و دید جدیدی از زندگی برایم به ارمغان اوردند.... می خواهم یکبار دیگر از رویای شکننده عزیزم تشکر کنم....بخاطر همه چیز یک پروسه ی خسته کننده روزانه ۱۲ ساعت مطالعه دارم که انقدر خسته ام میکند که کمتر می توانم از به نت بیایم...تا ۵۰ روز دیگر سرم خلوت تر می شود و بیشتر وقت می گذارم برای این نیمچه وبلاگم بدرود
سلام دوستای خیلی خوبم..... از لطف های همتون ممنونم.... بزودی با یه نیروی تازه شروع می کنم... تو یه ماه اینده هم احتمالا نباشم.... بدونید که دلم واسه همتون تنگ شده..... بدرود
خیلی خیلی خیلی خوشحالم!!!اه چه زندگی شیرینی ...امروز که مثل دیروز نیست هر روزی داستان خودش را دارد...گاهی شاد و گاهی غمگین گاهی سر خوش و گاهی غمزده...گاهی شوخ و طبع گاهی بد ذوق...گاهی سردرگم و گاهی گاهی هوشیار...گاهی گریان و گاهی خندان....راستی مبارک باشد .تا باشد از این کارها...حقوقدانمان می گفت نو نوار کردی...نمی دانی چقدر خوشحالم...گویا کم کم دارد عقل نداشته ات باز می گردد به کله ی دریغ از ....نه نمی گویم گناه داری ...خوب وقتی که سهمیه می دادند در اوایل خلقت به جای قرار گرفتن در صف مغز چند بار پشت سر هم در صف طمع ایستاده ای...غفلت از فرشتادگان بوده نه از تو...همین که کم کم داری جایگزین می کنی کمبود هایت و ارزو هایت را با من جای بسی امیدواریست..بی اختیار خوشحال شدم وقتی که وکیل خانم گفت به ارزویت رسیده ای.حال من را هم که پرسیده بودی جانا!!!نترس خبرش به من می رسید دیر یا زود...گاهی خنده ام می گیرد از بچه بازی هایت...دروغ نگویم گاهی هم برای روز هایی که فکر می کردم می شود امیدی هم باشد...اما برای تو هرگز!!! نمی دانم چرا.اصولا" نباید اینگونه باشد...نورمن که چند وقت پیش به مریضی مهلک لاک پشتی دچار گشت و مرد بیشتر از تو در قلبم گرامی میدارم و دلتنگی می کنم!!!نمی دانم...برای خودم هم عجیب است...ادم سنگ دلی نیستم .خوب شاید بخاطر این باشد که زمانی هم که با تو بودم در کنار تو نبودم!!!وقتی به تصویر های ذهنی خودم فکر می کنم که در ذهنم چه بلا هایی که بر سرت نمی اوردم و چه حوادثی که دچار نمی شدی کمی خجل می شوم.شاید اگر می دانستم که قدرت ذهن در مسیر منفی کارساز نیست این همه نیرو را جهت منافع دیگری به کار می بردم...شاید از ان روزی که بی دلیل مشت های گره کرده ات را بر فرمان ماشین می کوبیدی و اولین علایم جنون ادواری ات را به من نشان می دادی...از ان روزی که حرمت را شکستی....از ان روزی که اعتمادم را زیر بار همه ی دروغ هایت له کردی...همان روز در دلم مردی...همان روزی که شبش تا صبح گریه کردی و تقاضای بخشش نمودی ....همان شبی که همه عکس هایمان را پاره کردم و گل هایت را دور ریختم ....اما باز هم دلم به حال گریه هایت سوخت...وقتی گریه می کردی و اشک هایت بر نامه های عاشقانه ی دروغی ات می چکید و همان موقع که مادر پشت در نماز می خواند و ذکر می گفت ...همان زمان که از بهت و نا باوری به آینه شکسته روبرویم نگاه می کردم و افسوس می خوردم ...همان زمان برایم مردی...بعد از ان اگر چه با من بودی اما نبودی...اگر چه در کنارم بودی اما نبودی...از همان روز دیگر هیچ زمان دلتنگت نشدم...دیگر وقتی نبودی دوست نداشتم نامه هایت را بخوانم ...عکس هایت را ببینم...یا سراغی از تو بگیرم....بلکه وقتی بودی دوست داشتم که به هر بهانه ای نبینمت...اری از همان روز بود که ارزش تو برایم صفر شد.بار ها و بار ها با جنونت درگیر بودم با این تفاوت که اشک تمساحت را باور نداشتم و فقط برای این بودم که باشم....ببین از کجا به کجا رسیدیم...هدفم این بود که تبریکی عرض کنم ...داستان من و تو هم داستان خنده داری شده...منتظرم باش..روزه سکوتم را که بشکنم تماسی می گیرم با تو...می خواهم اخر داستان را خودم برایت بگویم درست مثل اول داستان...
لب هایم به هم دوخته شده اند از روزی که قلبم را شکستند مردمانی که شبی را پناه برده بودم به سرایشان....صدایم را به فراموشی سپرده ام از روزی که از کلنجار رفتن با دیگران خسته شدم و دیگر نخواستم که کسی را مجاب کنم که درک کنند روحم را....گویی همه از این سکوت محض من راضی اند...گویی اصلا هیچ زمانی سخن نگفته بودم!گاهی جانم به لبم میرسد اما مبارزه می کنم تا مبادا صدایی از وجودم بر اید...خیلی وقت بود که فرشته ام در گوشم میخواند که سکوت کن...اما گوش شنوایی نداشتم...حال چندیست که خاموشم...به ظاهر همه چیز خوب است...من غذا می خورم گاهی لبخند می زنم و گاهی با سر بله یا خیر می گویم...اما اکنون چنان غم سنگینی بر سینه ام سنگینی میکند که اگر چیزی ننویسم نفس کشیدنم از این هم سخت تر می شود...به یکباره غم بر من چیره شده و مرا وادار به تسلیم میکند...دلم برای دل خوشی هایم تنگ شده...هر چند کوچک و حقیر...دلم برای ازاد نفس کشیدن تنگ شده...نمی توانم کسی را مقصر بدانم ...زندگی ام همیشه بر پایه تصمیمات عجولانه ام دچار طوفان های حوادث اکثرا" ویران کننده شده...اکنون من بر اخرین نقطه از با قی مانده کشتی در حال غرق شدنم نشسته ام و هنوز تصمیم نگرفته ام که با کشتی فرو بروم و یا به امید پیدا کردن ساحلی شنا کنم یا لااقل بر تکه الوار های شناور بر اب چنگی زنم به امید دستی و نجاتی...از روزی که سکوت کرده ام سعی دارم که چیزی را یاد بگیرم که شاید به این دنیا باز امده ام تا بیاموزمش و ان صبوری و غلبه بر خشم است...تا کنون هر بار من با بروز هر مشکلی خشمگین شده ام و در همان حس و حال از روی احساس تصمیماتم را اتخاذ کرده ام...شاید باید تجدید نظری بکنم در روند زندگی کردنم و صبور بودن و خونسرد بودن را یاد بگیرم...ذخیره اطلاعات رفتاری ام خلاصه می شود به دو گونه واکنش یا مثل پدر پرخاشگر باشم و فرافکنی کنم و دیگران را مقصر بدانم یا مثل مادر به دل بکشم و هیچ نگویم و وقتی که صبرم لبریز شد و واکنشی نشان دادم همه را دلخور نمایم....زندگی پیچیده ایست...نمی دانم تا کی مهر سکوت بر لبانم باشد...نمی دانم از بی صدایی ام خرسندم یا دردمند...داشتم فکر می کردم که مریم قدیس هم خوب ترفندی برای خود داشته که روزه سکوت گرفته...لابد او هم از زخم زبان دیگران دل پر خونی داشته...شرایط بد تری هم داشته...یک فرزند که خدای منان را شکر این یکی را من ندارم....اما خوبی سخن نگفتن این است...دیگران هر چه می خواهند بگویند وقتی نخواهی پاسخی و توجیهی داشته باشی حرف هایشان در حد جابجایی هوا اهمیت دارد...تا زمانی که نسبت به عناصر منفی زندگی ام بی تفاوت نباشم انها در زندگی من قدرت خواهند داشت....نفسم به سختی جریان دارد...خدا کجایی؟
دل نوشت:دلم از ان جور گریه هایی می خواهد که از ته دل باشد و در میان سیل اشک ها خدا خدا بگویم و شکوه کنم و گلایه از خداییت...سر چشمه اشک هایم خشک شده....خدا خدا می گویم اگر می شنوی یک خبری کن این دل چاک چاکم را... ای دل چو زمانه می کند غمناکت ناگه برود زتن روان پاکت بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
داروین می گوید:بدون شک این امکان بسیار نادر است که افراد ناسازگار بتوانند بر افراد سازگاربرتری پیدا کنند و شانس بقا و حفظ گونه ی خود را داشته باشند و هر نوع تغییر ضد سازشی در جانداران محکوم به فناست....حال ما با یک نوع گونه اکثریت ناسازگار جهش یافته روبرو ایم. تفاوت اینجاست که اقلیت سازگار با محیط بر اکثریت ناسازگار برتری دارند و با الل های غالب و قدرتمندی که دارند به راحتی گونه نا سازگار را حذف و از بین می برند.و با این که زاده های نا سازگار چندین برابر گونه سازگار هستند باز هم توانسته اند بر قوانین طبیعت چیره شده و به زندگی انگلی خود به راحتی ادامه دهند...دلیلی که در حد توانایی عقل من باشد این است که این اقلیت جمعیت سازگار در محیط با هم هماهنگی و اتحاد دارند و حمایتشان باعث قدرتشان و قدرتشان در جهت حذف ناسازگارهاست. و گونه ناسازگار تا کسب نکردن این صفت نیکو و یا ایجاد یک جهش و تولید یک جمعیت نو ترکیب کارا همچنان در انزوا و استتار به سر ببرد... روحت شاد داروین با این نظریه پردازیت....
تصحیح نامه:در یک گونه شیر افریقایی هر شیر نر که به رهبری گله نایل می شود تمام بچه شیر های کوچک گله را می کشد اگرچه این شیر به بچه های خود اسیبی نمی رساند و با ملایمت با انها رفتار می کند.و رفتار شیر جوان به نحوی است که به نفع خودش باشد نه به نفع گونه!!!!! قانون جنگل:زور هرکس بیشتر باشد برنده است.....
صدای سازو دهل و هلهله و شادی سراسر ابادی را فرا گرفته است.بزرگان ده در قلعه نشسته اند و زنان می رقصند و می خوانند و سر خوش از وصلت امروز.کلفت ها و نوکران در تکاپوی جشن .دیگ های دود زده بر سر اتش و عطر برنج پیچیده در فضا...قوچ هایی که یکی یکی سر بریده می شوند و اماده برای پخت....سازی بی وقفه در کرنا میدمد و طبال طبل می زند.صد ها تیر از تفنگ ها رها می شود .همه غرق در شادی....دخترک با بازیچه اش در دست همراه کودکان هم سن و سال خود رقص کنان و پایکوبان شاد و خرسند از جشن امروز ...فارغ از هر غم و اندوهی به خود مشغول...نه یا ده ساله به نظر می اید...با اندامی نحیف ..صورتی زیبا که با هر لبخند معصومیت کودکانه اش چند برابر می شود..مادر صدایش می زند..به سختی از بازی دست می کشد...با اکراه به سمت مادر می رود...با ورودش به اندرونی همه کل می زنند و شادی می کنند...کودک مات و مبهوت خودش را پشت مادر پنهان می کند.مادر لباس های خاکی اش را در می اورد و لباس سفید بر تن میکند...چند نفری هم بزکش می کنند طفل معصوم را...مادر اینجا چه خبر است؟؟برای چه سر خاب سفیدابم می زنند؟؟؟؟صدای زنگ داری همراه با خنده مشمئز کننده ای به او مژده می دهد که او عروس این جشن است....مادر هیچ نمی گوید!دخترک بغض می ککند.گریه می کند .رویش را می خراشد و موهایش را می کند.صدای فریادش به اسمان رفته اما هیچ کس توجهی نمی کند.داماد از صدای نو عروسش به اندرونی می اید.مردی پا به سن گذاشته ..لاغر و سیاه چرده..موهای جو گندمی..با نگاهی کنجکاو عروس را جستجو می کند...زنان از دیدن داماد غریو شادی سر می دهندو کل می کشند و تصنیف های محلی می خوانند.صدای ساز و سرود و طبل و گاله و صدای گریه دخترک می اید!!!غروب است و وقت رفتن...دختر از شدت گریه های بی امانش نای نفس کشیدن ندارد....داماد عروس را سوار بر اسب می کند..هیچ کس التماس های دختر را نمی شنود.مادر بازیچه دردانه اش را به سینه می فشارد...طایفه داماد راهی دیار خود می شوند و سایه شان در افق نا پدید می گردد....نه صدای ساز ونه صدای طبل و نه صدای گاله و نه صدای دخترک.همه در خواب!!!دخترک دلتنگ بازیچه خویش .... خود در دستان مرد بازیچه ....
تسلیت نامه:بابت مرگ رضا فاضلی غمگین و محزونم.... بابت مرگ دختر و پسر افغانی که به جرم عشق به حکم شورای روحانیون روستایشان در مسجد اعدام شدند اندوهگینم...
گفتیم چیزی بنگاریم اندر شرح طی الزندگانی جواد المعانی شراره لا تخافه بلکه یاورانی که دائم مرا نکوهش میکنند بابت لقب شراره از هیچ چیز نمی ترسه یا همان شراره لا تخافه که همگی معترض بر این مستعار نام مایند دست از سر ما بردارند.حال از درک ما خارج است که تخافه یا لا تخافه بودن ما چه زیانی بر دیگران میگذارد.انهم مرا که به شما حسن الظنی بیش نیست!روزانه باید به تک تک دوستان تازه وارد میدان شده که مرا و این نیمچه البلاگم را مردود می نمایندجواب پس دهم که به قولی هر انچه که مقبول بود به رد خلق مردود نگردد .در این یگانه دوران که هرکس خویشتن را لقبی می نهد حال معمولی نبودن ما شده بلای جان معدود مردمانی.اگر نام این بلاگ را به شراره از همه چیز هراسان است یا نگاشته های یک ادم معمولی تغییر دهم جانتان اسوده می گردد!!!شما چه می دانید از رشادت های جواد المعانی؟چه می دانید از سروری ها و جان فشانی های این عالم بزرگ که در سرد و گرم روزگار دست از این شاید نبایدش بر نداشت.شراره لا تخافه ای که در بلاگ نگاری تصرفی* کرده بود که زبانزد خاص و عام گشته مقبول اهل هنر و دین و تصوف و تشرع بود.در طی این راه چه غم ها و چه ضجرت هایی بر ایشاندست یافت و این پیر فرزانه دم بر نیاورد.اگر قرار باشد که داستان ملا ناصرالدین و خرش در این مکان تکرار شود و ما را هیچ اختیاری نباشد که دیگر حدیث این بلاگک تمام است.شما را بخدا کوتاه بیایید که ایزد تعالی بدین دروغم نگیرد و مرا در دوزخ نسوزاند و به جزا نرساند.بلکه مرا پاداشی نیکو ارزانی دارد چرا که از مقربین بارگاه الهی ام.و من هم به نوشتنم ادامه خوام داد تا بلکه خوانندگانم را مزیتی حاصل اید و خزعبلاتم برای کسی به کار اید..
احساس گرسنگی می کنم.کورش خوابیده.بدون هیچ فکری...قبل از اینکه چیزی بخورم سیگاری روشن می کنم.حال بدی پیدا می کنم.سیگار را خاموش می کنم.کمی از غذای باقی مانده را گرم می کنم.این بچه امان مرا بریده.دایم دلش غذا می خواهد.حرکتش را احساس می کنم.از این که اندامم را به هم زده از او دلخورم.اما هنوز نیامده خیلی حس زیبایی به او دارم.غذا را می خورم.بی تابی هایش کم تر می شود.نمی دانم دختر است یا پسر اما ارزو می کنم که پسر باشد بلکه گرفتاری های جنس مرا نداشته باشد.سیگار را دوباره روشن می کنم.این روز ها احساس تنهایی می کنم.کاش این ماموریت لعنتی تمام شود تا دوباره به ایران برگردیم.لا اقل انجا یک دوجین ادم هست که به من توجه کند.کورش از بوی سیگار بیدار شده و برای کودکش ابراز نگرانی می کند.حسودیم میشود.کاش می گفت که نگران حال من هم هست.از تغییر چهره ام زود موضع خود را عوض می کند و به حالت دلپذیری در اغوشم می کشد.اما پاکت سیگار را هم مچاله میکند و دور می اندازد.یک نوع سیستم جلب توجه شده این سیگار کشیدن من.باز هم گرسنه ام .سر گیجه دارم.کمی نوشیدنی برایم می اورد.در خواست غذا دارم.زود دست بکار می شود.اشپزی را دوست دارد.مخصوصا" غذا های اماده را زود در اجاق فرنگی گرم می کند.دلم کوفته های مامانی را می خواهد.یا دلمه یا هر کوفت و زهر ماری غیر از این غذا های بی مزه را.بهانه ی خانه را می گیرم.چه خوب که کورش هست که دائم به جانش قر بزنم و او هم هیچ نگوید.باز هم بی خود و بی جهت از کوره در می روم و می گویم که تو مرا دوست نداری و بخاطر بچه است این همه مهر و عطوفت.معصومانه نگاهم می کند .اما باز هم هیچ حرفی نی زند.خیلی صبوری میکند.شاید از این که در این شرایط بچه دار شدیم عذاب وجدان دارد.دیروز پای تلفن به مادرش می گفت...اما هنوز تا پایان این سفر لعنتی چند ماهی مانده.دلم می خواهد پیش مادرم باشم .تا هر روز برایم غذا های خوشمزه درست کند.از وقتی بچه پا به وجودم گذاشته نیمی از مغزم فقط برای غذا خوردن گلبول خاکستری می سوزاند.بیشتر دلم برای دسپخت هایشان تنگ می شود تا خودشان!بیچاره کورش تا چند ساعت دیگر باید سر کار برود اما به جای خواب چمباتمه زده و به نق زدن های من گوش می کند.به رختخواب می روم.خودم را به خواب می زنم تا بلکه کورش دمی بیاساید.از این روز های تکراری خسته شده ام.حس مادر شدن زیاد هم قشنگ نیست.یعنی هست.اما من درکی از ان ندارم.می خواهم اسم کودکم را به یاد جد بزرگوارم حاج رحم خدا بگذارم.یا اگر دختر بشود بگذارم ملک تاج .نه این اسم خیلی سلطنتی شد.طاغوتی است به قولی.چون هم تاج دارد و هم ملک.می گذارم ناز بگم.اسم شیرینی است.اگر قیافه اش به خودم برود با خود می اورمش.اما اگر به مادر بزرگ کورش شباهت پیدا کند می گذارمش سر راه.همیشه بعد از پر خوری یاوه گویی می کنم.باز هم دارد در بطنم ورجه وورجه می کند.دلم می خواهد بخوابم.نزدیک صبح شده.حال خوشی ندارم.گرسنه ام!!!!
چشم هایم در تاریکی شب چیز های عجیب و غریبی می دید.همه جا ظلمات بود و حتی از پنجره اتاق نوری نمی امد که کمی انجا را روشن کند.اما در ان تاریکی اشکالی سیاه تر از شب میدیدم.اول به هوای خطای چشم چند بار چشم هایم را باز و بسته کردم .اما تصاویر از جلوی چشمانم محو نمی شد.انگار که با نگاه کردن به انها اطلاعاتی از ماهیتشان داشته باشم.سه شبح بودند که با نگاه کردن به انها می دانستم که دوتای عقبی مرد هستند و ان که جلوتر است زنی است.حتی زیور الاتی از جنس نور داشت.با حرکات مار پیچ از کنج سقف اتاق به سمتم می امدند.هر بار که چشم هایم را می بستم و باز می کردم به من نزدیک تر بودند.اما باز قدرتی مرا وادار می کرد که چشم باز کنم و به حرف هایشان گوش کنم.اما نه از طریق کلام که به واسطه ی نگاه.با تمام قدرت پلک ها یم را روی هم گذاشتم و اعضا و جوارحم را مچاله نمودم .اما باز هم حسی مرا تشویق به باز نمودن چشم هایم می کرد.جابجایی هوا را روی پوست صورتم احساس می کردم.به صورت یک نسیم مخملی که کلمات یاری ام نمی کنند در وصف احساسم.چشم هایم را باز کردم.شبه زن کاملا روبروی صورتم بود و من هم صورتش را می دیدم و هم نمی دیدم.هم قادر به درک کلماتش بودم و هم نبودم.هم می دانستم که چه می خواهد و هم نمی دانستم.حس عجیبی بود و اتفاق جدیدی که چندین سال بود که تجربه اش نکرده بودم.در زندگی من اتفاقات ماورائ طبیعه زیادی افتاده بود اما شبه را هر گز ندیده بودم.نه اینکه تا بحال با هیچ روحی در ارتباط نبوده ام اما همه انها در عالم خواب با من ارتباط بر قرار می کردند.اما این بار من انها را در واقعیت دیدم.چراغ خواب را با سرعت روشن کردم و از شما چه پنهان که چشم هایم را تا صبح باز نکردم.هرچند که تا مادامی که به خواب نرفته بودم باز هم ان نسیم مخملی را روی بدنم و صورتم احساس می کردم.اکنون درمانده و ملولم از کرده ی خویش که چرا با تمام علاقه ام به دنیای ارواح ریسک شروع یک رابطه با انها را نکردم.دوست صمیمی ام که ید طولایی در این امور دارد می گوید که کارم درست بوده و معمولا روح های در زمین می مانند که اسیب دیده اند و یک ریگی به کفششان بوده دور از جان شما!!!و روح های نیک کردار پس از مرگ فورا" زمین را به قصد برزخ ترک می کنند.گویا مشوش کرده بودم خاطر عزیز ارواح گرامی را.و امده بودند که گوشزد کنند که حضورم ازارشان می دهد گویا!!هر چه بود سه شب بعدی را هرچه در انتظارشان شب را به صبح رساندم نیامدد و نیامدند.هرچه کتاب مقدس بود در محیط را بیرون بردم اما باز هم نیامدند.خلاصه که برای چه امدند و برای چه رفتند را خودم هم نمی دانم اما دیدن ان ها نه خواب بود و نه توهم .به امید شب سیاهی دیگر که ببینم دوستان ارواحم را....
نوروز امسال یک نوروز خلوت بود برای من.یعنی از همیشه خلوت تر .یعنی از همه دور یا همه از من دور.من در غربت و همه در غربت.اما یکی از قشنگ ترین نوروز های زندگی ام بود.یک نوروز دونفره در فضای روحانی و معنوی یک .هفت سین کوچک اما با صفا .من و بی جموجیل با هم بعد از مدت ها یک عید خوب داشتیم.هیچ کس هم غیر از خودمان نداشتیم.یعنی اگر یکدیگر را نداشتیم خیلی بی کس و تنها می شدیم اما مهم این بود که یکدیگر را داشتیم.مثل تمامی این چند ساله که یک جور هایی من و بی جموجیل حامی هم بودیم.و هر کدام در حد توانمان یاریگر هم بودیم.هر چند که دلتنگی برای خانواده هم نفسم را بریده بود اما دنیای من و عشق من و وجود من همین بی جموجیل است که تحمل هر چیزی را برایم ممکن می کند.هرچند که گاهی با هم جنگ ودعوایی هم داشتیم و طبق معمول بر سر غذا.که الهی شکر چند بار که از شدت اجبار در خوردن غذا به بیمارستان منتقل شدم دیگر بی جموجیل کوتاه امد و کمتر اسرار در پروار کردن من داشت.سال ۸۸ هم امد و باز هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.یعنی افتاد و ما بی خبر ماندیم.نه اینکه نمی شد که خبر دار شویم.نخواستیم که خبر دار شویم .تا بلکه کمی کمتر به روز هایی که غیرتی و حمیتی و مردانگی بود باز گردیم.روز هایی که دیگر بعید می دانم که تکرار شود.بگذریم مثل همیشه.مثل هر بار دیگر که گذشتیم و گذشت...خوب یا بد گذشتنش دیگر فرق نمی کند.همین که نفسی بیاید و برود و لقمه نانی باشد که از گرسنگی نمیریم گویا اینروزها کفایت می کند برای انگیزه زندگی کردن.امسال سال گاو است.گفتم گاو یادم افتاد که بدجور به گاو حسادت می ورزم.گاو تمام روز در فکر خوردن است و می خورد. شب ها هم نشخوار می کند.خوشبختانه زمانی برای فکر کردن ندارد.اینروز ها زندگی ام دور از جان شما مثل گاو شده با این تفاوت که دایم نمی خورم . شب ها نشخوار نمی کنم و صد البته بسیار زیاد فکر می کنم.اما علت شباهت من و گاو اصرار دیگران است که سعی می کنند شعور و ادراکم را در حد گاو نگه دارم و بر این نکته پا فشاری می کنند که هر چه کمتر بدانی و بفهمی و بخواهی بیشتر پیشرفت می کنی یا اسوده تر و یا ایمن تر .باز هم دستشان درد نکند که اجازه دادند گاو باشم.لاقل راه خانه اش را می تواند پیدا کند.اگر خر بودم دیگر فاجعه بود.دور از جان شما از من خر حمالی می طلبیدندو پیر هم که شدم یا در کوه و بیابان رهایم می کردند تا خوراک گرگ ها شوم.یا صبحانه ای شیرین برای شیرهای باغ وحش و یا بسته های گوشت در سبد غذایی خانواده!!تفاوت دیگر من و گاو در این است:گاو مفید است.از شاخ تا دمش به درد می خورد.اما من مفید نیستم!شاخ و دمی هم ندارم.اماحالا که خوب فکر میکنم گاو بودن هم بد نیست.بله بله.خیلی هم خوب است.لااقل اگر گاو باشم مفیدم.نباید نا شکری کنم.شکر نعمت نعمتت افزون کند.کفر نعمت از کفت بیرون کند.خودم هم کف کردم اینقدر اراجیف به هم بافتم. از سال گاو تا از گاو بودن خودم راضی شدن!! *بی جموجیل:نام اختصاری عشق من وجود من همه چیز من *جسارت نکردم جناب گاو باعث افتخار است که پا جای پای شما بگذارم!
هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز یادتون نره دلاتون را از کینه ها خونه تکونی کنید
تا کنون در زندگی به چنین دو راهی و برزخی گرفتار نشده بودم.همیشه کلاه همه چیز دانی بر سر داشتم و برای هر کار و برای هر ارزش دلیل.اما حال تمام ارزش هایم تمام باور هایم و اعتقاداتم رنگ بی تفاوتی به خود گرفته!دلم برای همه انها می سوزد !!!!روزگاری می دانستم که چه کاری خوب است و چه کاری بد!اما حال نمیدانم که چه کاری بد است و چه کاری خوب!خدایا خودت می دانی و این نیمچه بنده ات .هر گلی زدی به سر خودت زدی.اگر برایم عذاب بخواهی که طبق فرمایش حضرات ذره ای از وجود خود را ازار داده ای و با حکمت و منطق و عدل بی نقص تو جور در نمی اید این خود ازاری.اگر به حال خود مرا رها کنی باز هم بی تفاوتی نسبت به وجود ملکوتی خود کرده ای.راستی کجایی؟خبری از تو ندارم چندیست؟سرت خیلی شلوغ است؟راستی با این همه مشغله کاری و با این همه سیارات و موجو دات و کاینات و ...هنوز هم نفهمیدم که چطور فرصت داشته ای که این همه قوانین ریز و درشت و دست و پاگیر برای ما طرح کنی؟جدا" کار کار توست یا حرف برایت در اورده اند؟اخر اگر اینقدر وقت اضافی داری صرف یک کار مفید تر کن !!به اندازه کافی رنج عذاب برایمان در این زمین خاکی فراهم نکرده ای که این یکذره دلخوشی ها را هم زورت می گیرد که داشته باشیم.هر چه بادا باد...خوش باشی اما دست از این شوخ طبعی ات بردار...
شاید قسمت های سانسور شده ی این پست را بشود در دیدگاه دوست خوبم پیدا کرد.امان از دست این خود سانسوری های من!!!!
همیشه طرز فکرت را دوست داشتم و درک می کنم.از این که اجازه دادی از کامنتت در این پست استفاده کنم واقعا تشکر می کنم و قلم بی نظیرت را ستایش.
طبق اخرین گزارشات از سازمان محیط زیست و بهداشت خانواده در اصفهان اعلام شد که اکثر سگ ها و گربه های این شهر از گرسنگی رنج می برند.طی این خبر اعلام شد که بخاطر صرف جویی شدید مردم شریف این خطه از کشور عزیزمان وتولید حد اقل زباله در طول هفته و نبود اضافات غذایی و پروتئینی در زباله های تولید شده سگ ها و گربه ها ناچار به مصرف تفاله های چای موجود در زباله ها شده و دچار ناراحتی های معده و روده و سوئ هاضمه گشته اند. یکی از مسئولین میزان تولید سرانه زباله خانگی در اصفهان را ماهیانه یک کیسه اعلام کرد.گزارش ها حاکی از ان است که در صورت ادامه این روند در تولید زباله در این شهر جماعت سگ و گربه رو به انقراض رفته و یا به صورت گروهی به شهر های اطراف مهاجرت می کنند.با توجه به تاریخ گذشته این مرز و بوم و حمله مغول ها و افغان ها به این شهر و شیوع قحطی در این شهر تاریخی .جای نگرانی است که در صورت انقراض و یا مهاجرت این حیوانات و تکرار تاریخ و بروز قحطی و نبود سگ و گربه برای خوردن.جان مردم شدیدا به خطر افتاده و این مسئله باعث نگرانی هیئت دولت گردیده است. جناب دکتر عاقبت اندیش ریس معاونت دارویی و عضو دبیر خانه حمایت از مظلومین گرسنه در اصفهان راه کار اموزش و تبلیغات جهت مصرف مواد پروتئینی در اصفهان را پیشنهاد نمودند.که با اعتراض گسترده مردم شریف و خدمت گزار اصفهان روبرو شد و تجمعاتی علیه ایشان در گوشه گوشه شهر برگزار گردید.که حال و هوای انقلابی به این شهر در این ایام خجسته داده است. طبق امار ارائه شدهسگ های اصفهان از سگ های افریقایی هم لاغر ترند و گربه ها از ور گرسنگی صدای سگ می دهند.این سازمان اعلام کرد که جهت جلو گیری از انقراض این حیوانات تا کنون به هیچ نتیجه ای نرسیده اند.
در اندیشه هایم کسی فریاد میزند که دیگر سکوت کافی است.باید کاری کرد.حرفی زد .گامی برداشت.صدا در میان گریه ام گم می شود .ارام میگیرم.فکری از ذهنم می گذرد.لبخندی بر لبانم می نشیند....به جلوی اینه می روم .مدتی را مات و مبهوت خویشتنم...قیچی را بر می دارم و گیسوانم را از بیخ میچینم...هر طره از گیسویم را که بر باد می دهم ارامشی عجیب وجودم را فر می گیرد.موها را در جعبه ای می گذارم تا ان را هدیه کنم به کوته فکرانی که مرا به خاطر زیبایی خدادادی ام مجازات میکنند.چشم های از حدقه در امده اطرافیانم نیرویی شگرف به من می دهد.راه را درست رفته ام .اما با ایم موهای کوتاه باز هم یک زنم ...
پی نوشت: .امروز کمی دلتنگ گیسوان بودم .اما کاری نمی شود کرد.گاهی از شمایل خویش خنده ام می گیرد و گاه اشکی حلقه می زند در دیدگانم...یاوری می فرمود که تو سوزن بر خود می زنی تا مردم دردشان بیاید...عرض نمودم اری .حداقل ازارم جز خود به کسی نمیرسد.... به اینه می نگرم..کمی با خود بیگانه ام..گاهی خود را نمی شناسم.صورتم کمی غمگین به نظر می رسد.اما در چشمانم درخششی را می بینم که سالها بی فروغ بود...دوستی از روی مزاح می گفت بار دیگر چشمانت را از کاسه در بیاور..خندیدم...شاید روزی بیاید انروز...
بند۱:تا کی غم زمانه!!! بند۲:جلوی اینه رفتم و محض امتحان هم شده سبیلی برای خود طراحی کرده و ابرویی پیوسته نمودیم که ببینیم اگر جنسمان مذکر بود خریدار داشت یا نه!!شبیه اکبر عبدی شده بودم در فیلم مادر!!! بند۳:رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس بند۴:عشق همیشه در مراجعه است
ساعت ۳.۲۵
زن:چرا اینقدر دمقی؟مشکلی پیش اومده؟ مرد:اره .این مهندس ناظره دوباره به من گیر داد صورت وضعیت این ماه را امضا نمی کنه زن:خوب تو که همه کارات روتینه .چرا اعتراض نمی کنی؟ مرد:تو نمی دونی !!این مهندس ناظر ها با نک قلم زندگی ادم را نابود می کنن.نباید باشون در افتاد... زن:صلاح مملکت خویش خسروان دانند!!!! ساعت۵.۰۲ مرد:الو محسن چه طوری ؟فهمیدی امروز چطور با مهندس ناظره دعوام شد؟ محسن:نه بابا .با حاجی؟ چه جراتی داری پسر... مرد:ما اینیم دیگه...برگشتم بهش گفتم من بهت باج نی دم... محسن: نه بابا اینم گفتی!!!! مرد:اره.گفتم که کارو می خوابونم...میکشمش به حراست... محسن:ایول بابا روی هر چی پیمانکاره را سفید کردی!!! زن:سکوت.... ساعت ۷.۱۴ مرد:الو سعید چطوری؟ سعید:مرسی.صورت وضعیت چطور شد؟ مرد:راستش به حاجی گفتم بزاره همش رو تا عید یه جا بده که یه سودی کنم... سعید:اخه حاجی را دیدم.گفت که صورت وضعیت بت نمیده.گفت می خواد اذیتت کنه. مرد:نه بابا فیلمشه.می خواد داد جماعت پیمانکار در نیاد.خداییش خیلی با هم رفیقیم... زن:سکوت.... ساعت۸.۳۴ مرد:الو جناب قاسمی سلام علیکم و برکات و .... جناب قاسمی:علیکم و سلام و برکات و ....و .... و.... مرد:جناب اقای قاسمی.شما منو خوب می شناسین.من یالم یال شیر دمم دم روباه کارام همه ۲۰ این حاجی پول ما را نمیده...در ضمن حاج اقا ایکس هم سلام رسوندند.... جناب قاسمی:خیلی سلام من را برونید به حاج اقا ایکس...در وقت اداری رسیدگی میکنم... مرد:دوره بدی شده جناب قاسمی...همه دروغ گو .همه ریا کار.جانماز اب میکشن .ادعای خدا و پیغمبرشون میشه اما در عمل یه جور دیگه هستن!!!همش بری هم می زنن.اصلا دین و ایمون سرشون نمیشه... جناب قاسمی:بد روزگاری شده... مرد:راستی شنیدید از همین حاجی که مهندس ناظر ماست و ذکر خیرشون بود الان؟ جناب قاسمی:نه چی را؟ مرد: چند وقت پیش تو یه باغی........ ۱۵ دقیقه بعد... جناب قاسمی:بله خودم هم اونجا بودم!!!! مرد:خوب وقتتون را نمی گیرم...خدا نگهدار زن:سکوت.... ساعت۹.۳۳ مرد:به سلام حاجی مهندس ناظر نمونه کشور... مهندس ناظر:سلام... مرد:زنگ زدم عرض ارادت و بندگی و بگم چاکریم مهندس...شما مبلغ را بگین .... مهندس ناظر:مرد مومن می خوای به من رشوه بدی...حالا کارت به جایی رسیده به من رشوه بدی... مرد:نه حاجی برا امر خیر...برای کودکان مظلوم که امروز حرفشون بود... مرد به طرف اتاق رفته و در بسته میشود..با صدای ارام... مرد:حاجی غلط کرم...تو بزرگواری کن...جوونی کردم!کی من؟مهندس قاسمی؟من اصلا شمارش را ندارم...نه به جان یدونه بچم !!!!!اشتباه شده..سلطانی گفت بهش...من غلط کنم.... ساعت۱۰.۰۷ مرد با صورتی درهم و رنگ پریده زن: چی شد؟ مرد:پدرش را در اوردم کلی خواهش و تمنا کرد که دیگه کارو بد تر نکنم!!!!گفت حضرت عباسی به کسی نگم... زن:پول چی شد مرد:حلش کردم.نگران نباش ...مگه منو نمیشناسی!!!! زن:سکوت.....
دلم یک خانه می خواهد که خودم باشم و خودم.که هر ساعتی که میلم بکشد از خواب بیدار بشم...بعد تختم را مرتب نکرده سوت زنان بدون اینکه نگران این باشم که به کسی بر نخورد اینجا طویله است دوشی بگیرم و اوازی چهچه بزنم و سر خوش و سر مست بروم چیزی بخورم و به گلفام تلفن بزنم و بی خیال از دنیا اراجیف ببافیم و بعد به نت بیایم و میلم را چک کنم و کامنت ها یم را بخوانم و چیپس هم دوست دارم بخورم این مواقع شرمنده رویت دکتر کرمانی....بعد بجای اینکه دستگاه شور شهر اشوب بنوازم...بادابادا مبارک باد بزنم و هراس روی استاد را نداشته باشم که شرمنده استاد نشد دیگر این قطعه ....بعد مدیتیشنی انجام دهم بی انکه وسطش یکی فریاد کند شراره.........بعد سعی کنم که کتاب های نا تمامم را بخوانم...پرواز روح از جسم راتجربه نمایم و در خلسه بمانم تا ان زمان که بخواهم..نهار را هر موقع که خواستم بخورم...شاید بجای شام... ان هم دراز کش...شاید هم به روش اجداد غار نشینم.... بالا و پایین بپرم و گاهی سری به دیوار بکوبم .کلا تنهایی حال عجیبی به من میدهد ...کمی هم از گوشه کنار دنیا بشنوم تا شاید معجزه ای رخ داده باشد یا اتفاقی نیک افتاده باشد.که اکثرا پشیمان می شوم از این هدر دادن وقت.اما ادم باید اجتماعی باشد.خواهر جانم کجایی که اجتماع را با تو دوست دارم.بیا تا وارد اجتماع شویم.اجتماع من و خواهر هم معمولا" یک ساعته خشک می شود و باز هم دلم تنهایی هایم را می خواهد.خود هیپنوتیزم هم دوست دارم به شرطی که وقتی لنگ در هوایی و مثلا با بدبختی به مرحله چهارم رسیدی صدای هر هر نشنوی .....دلم خانه ای می خواهد که خودم باشم و خودم...خودم باشم و شراره..دوتایی باهم ...جایی که هرچه نمک بر غذا بریزم کسی نگران نباشد که در پیری فشار خون بگیرم.جایی که اگر شب را تا صبح بیدار بودم نگوید بی خوابی برای پوستت بد است...جایی می خواهم که سلامتی روحم اولویت باشد نه سلامت جسمم.جایی می خواهم که دنج باشد.من باشم و تنهایی...شراره جان تا صباحی دیگر ارزوهایت را جامه ی عمل خواهی پوشاند..بیشتر از همیشه به تو اعتماد دارم..قربان ان شمایلت گردم... درج نوروز به عنوان یک روز جهانی در تقویم بین المللی حال و هوامان یک جورایی بود گفتیم یک بیت شعری اضافه کنیم.... شاید زیادی مغرورم ولی همینه که هست....تو هم کوتاه بیا اگه نمیخوای بدیم از دست.....
اه دنیا اه دنیا صدای من را می شنوی؟با تو حرف می زنم!!!می شنوی؟از دست بازی های تو خسته شدم...از دست ریاکاری هایت خسته شدم..از دست ادم هایت خسته شدم...از دست خودم هم خسته شدم...خسته ام
ما دهه ی شصتی ها اکثرا" افرادی دو شخصیتی هستیم و در جامعه یک جور رفتار میکنیم و در حریم شخصی خود به ادم دیگری تبدیل شده و خلاف انچه که تظاهر میکنیم رفتار میکنیم.این مقدمه ای برای شرح دوران تحصیلم بود: کلاس اول سر گرم یادگیری الفبا بودم زیرا از این میترسیدم که اگر باسواد نشوم در سیاهچال مدرسه زندانی ام کنند تا از گرسنگی بمیرم و لاشه ام بو بگیرد.جایی که خانم معلم می گفت جای بچه تنبل هاست.و هر گاه که سبزه های توی پارک را با کود تقویت میکردند و ان بوی مخوف در همه جا میپیچید ما کلاس اولی ها فکر میکردیم که بوی لاشه یکی از بچه تنبل هاست.در کلاس اول یاد گرفتم که بدن انسان بعد از مردن می گندد و بو میگیرد هرچند که مادرم میگفت که وقتی انسان میمیرد به یک باغ زیبا و پر از میوه میرود. به کلاس دوم رسیدم .معلم مان تنفرعجیبی از موسیقی داشت و میگفت موسیقی حرام است و باعث فساد میشود و من هم قبول میکردم زیرا معلم هرچه بگوید درست است .به خانه می امدم و وقتی شوی 71را با ویدئو که ان روزها ممنوع بود نگاه میکردم و البته قری هم در کمرمان می افتاد عذاب وجدان داشتم که چرا با گوش دادن این نوای حرام دنیا را به فساد میکشانم!!!! کلاس سوم و سال به سن تکلیف رسیدن من امد .انروز ها بسیار غمگین بودم چرا که هر چه تلاش می کردم نمی توانستم تشهد و سلام را از بر بخوانم و ایات را جابجا می خواندم و البته این که از روی خود و خدای خود خجل بودم چرا که در مدرسه نماز می خواندم و پایم که به خانه میرسید عروسک بازی با خواهرم را بیشتر دوست داشتم.... کلاس چهارم و پنجم را در بحران های عظیم روحی که از خواندن کتابی به صورت اجباری از طریقه مردن و روغن کشی و عذاب قبر و ...اگاه شده بودم به سر میبردم.چیزیکه یاد گرفتم عذاب شب قبر بود هرچند که مادر میگفت که روح انسان به محض مردن پر میکشد و نزد خدا میرود بدون هیچ عذابی زیرا خدا ی مان بسیار مهربان است.... وقتی که پدرم برای یک سفر کاری به اروپا رفته بود ومدیر من را به دفتر برد ودر را بست و با لبخندی بازجویی میکرد من را که شراره جان بابا به اروپا رفتن؟؟؟با اینکه خیلی ترسیده بودم و بدنم میلرزید فراموش نکرده بودم که بگویم نخیر برای زیارت به مشهد رفته اند.چرا که سفر به بلاد کفر انروزها زیاد طرفدار نداشت...ومن یاد گرفته بودم که نباید حقیقت را بگویم..عجیب ان بود که چند روز بعد در مشهد بمب گذاری شد و عده زیادی زوار جان باختند و من هم برای پدرم گریه کرده که مبادا خدایی ناکرده اتفاقی برایش افتاده باشد!!!!!! و روزی که خانم احمدی با ان خط کش چوبی و سنگینش بر سر خواهر هفت ساله ی من کوبید تنها به جرم اینکه از شدت مریضی بر روی پله نشسته بود و جانی در پاهایش نبود که بر سر کلاس برود من فهمیدم که شاید همه کارها و اعمالی که در مدرسه به ما یاد میدهند درست , منطقی و عادلانه نباشد.!!!!ویاد گرفتم که وقتی خانم مدیر را از دور میبینم موهایم را زیر مقنعه پنهان کنم و یاد گرفتم که دیر تر به مدرسه بروم تا خانم ناظم نبیند که یکی از ناخن هایم بلند است و جوراب سفید پوشیده ام.و یاد گرفتم که با معلم پرورشی گرم بگیرم تا در امان باشم.و یاد گرفتم که در صف اول نماز بایستم تا معلم درس دینی مرا ببیند و ان دونمره ای که قولش را داده بود به من اضافه کند.ویاد گرفتم و یاد گرفتم و یاد گرفتم....خوب فکر میکنم تا 11 سالگی دیگر شخصیت من شکل گرفته باشد که دیگر نخواهم از اموخته هایم در راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه نیز بگویم.دهه ی شصت و هفتاد من اینگونه گذشت.مال شما چطور؟؟؟؟؟
|
About
من شراره هستم یه ادم غیر معمول با معیار های غیر معمول امید وارم تو هم یه ادم معمولی نباشی Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 شهریور 1386 شهریور 1385 شهریور 1384 مرداد 1383 Links
رویاهای شکننده
شراره از هیچ چیز نمی ترسه |